Lilypie - Personal pictureLilypie Angel and Memorial tickers فرشته کوچولو

فرشته کوچولو

این وبلاگ متعلق به یه فرشته کوچولو و دوست داشتنیه که 6/6/89 پا به این دنیا گذاشته. اسم این فرشته کوچولو فاطمه است و ما خاله های مهربونش! از اونجایی که خیلی فاطمه مون رو دوس داریم تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو براش درست کنیم

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ فرشته کوچولو خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

روز شنبه 22 تیر فاطمه خانوم که دیگه چیزی به تولد 3 سالگیش نمونده، صاحب یه داداش کوچولو و بامزه شد. خوش اومدی داداش!

[ جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خاله بزرگه ]

[ نظرات () ]

ســــــــــــــــــــــلاملبخند

 

اول از همه عذر خواهی بخاطر غیبت بسیار طولانی مون، که البته تا حد زیادیش موجه بود و کمیش هم بخاطر تنبلی بودچشمک

و بعد هم تشکر ویژه از دوستایی که بهمون سر میزدن و اظهار لطف میکردن، مخصوصا مامان امین رضا جون که همیشه به ما لطف دارن. از دوستانی هم که بابت فوت خاله مون با ما همدردی کردن ممنونیم. قلب

و اما اندر احوالات فاطمه...

خانوم کوچولوی ما 6 شهریور دو سالش تموم شد و وارد سه سالگی شد. تو همون روزا بود که کم کم با شیر مادر هم خداحافظی کرد، البته با سختی و گریه و مشقت فراوان. ولی به محض اینکه از شیر گرفته شد حسابی بزرگتر و خانومتر شد، حرف زدنش هم که روز بروز بهتر شد و الآن دیگه یکسره داره حرف میزنه، قصه میگه، شعر میخونه، خلاصه که سرمون رو میخوره!!نیشخند

الآن هم به همراه مامان و بابا رفته مشهد و به گفته مامانش حسابی داره بهش خوش میگذره. دیروز که میخواستن برن اومد ماها رو بغل کرد و باهامون خداحافظی کرد و آخرش گفت زود میام! قربونش برم خیلی مهربونهقلب

یه وقتایی نشستیم میام بغلمون میکنه و دست میندازه گردمون، بوسمون میکنه و میگه دوست دارم عزیزم! و اینجاست که به روح و روان ما بازی میکنه این شیرین زبون فسقلی.خنده

شیرین کاریهاش خیلی زیاده و اگه بخوام بگم کلی باید بنویسم، مثلادیروز بهش میگم دوست داری بری مدرسه؟ میگه آله (آره!) میگم بری چی کار کنی؟ میگه برم درس بخونم، بابا آب داد، بابا نان داد!! منو میگی دهنم وا مونده بود!تعجب یه حرفی رو یه بار بهش بزنی ضبطش میکنه و یه وقتی که اصلا انتظارش رو نداری تحویلت میده.

عاشق اینه که براش قصه بگیم، یه وقتایی پشت تلفن کچلم میکنه، دونه دونه قصه هایی که بلده رو اسم میبره و میگه اینارو بگو، منم وقتی همرو براش میگم بهش میگم حالا گوشی رو بده مامان میگه نه حالا شنگول منگول بگو،قهقهه خلاصه انقد باید بگم تا خسته بشه و گوشی رو ول کنه!

امسال بخاطر فوت خاله خیلی دل و دماغ تولد گرفتن نداشتیم، فقط یه کیک کوچولو گرفتیم تا فاطمه باهاش بعنوان یادگاری عکس بندازه، اونم که اصلا اجازه نداد یه عکس درست و حسابی ازش بندازیم، اینجوری شد که دستمون از عکس خالیه!

این بود یه گوشه ای از این روزهای فاطمه جون...

 

[ چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ خاله بزرگه ]

[ نظرات () ]

سلام دوستان

نماز روزه هاتون قبول...

متأسفانه یه اتفاق وحشتناک برای ما افتاد... سه شنبه 27 تیر خاله عزیزم که خیلی به هم نزدیک بودیم از این دنیا رفت... روزهای خیلی سختی رو گذروندیم. خواهش می کنم برامون دعا کنید. خاله ام سه تا بچه داره. دختر کوچیکش فقط 8 سالشه. تو رو خدا دعا کنید...

هر وقت حالم جا اومد میام و از فاطمه مون می نویسم.

راستی خاله م همنام فاطمه بود. همیشه به فاطمه ما می گفت من هم اسمم فاطمه است...

فاتحه بخونید

[ یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ خاله کوچیکه ]

[ نظرات () ]

سلام به همه نی نی های ناز و مامانهای مهربونشونقلب

خوبید؟ نی نی هاتون خوبند؟ خدا رو شکر...

خب بریم سر اصل مطلب...

فاطمه کوچولومون خیییییییییییلی ناز و خوردنی شدهخوشمزه  صبح ها از خواب پا میشه و می بینه مامانش نیست. بعد می زنه زیر گریه و همینطوری که داره منو به اسم کوچیکم صدا می زنه گریه کنان میاد تو اتاقم و تا من بغلش نکنم آروم نمیشه بعدش هم میره سراغ تی وی و برا خودش سی دی می ذاره!  چندین ماهه که خودش میره برا خودش سی دی می ذاره و می شینه نگاه می کنه  خییییییییییلی بامزه است! یه آلبوم سی دی خوشگل داره و همه سی دی هاشو می ذاریم تو اون. می شینه پاهای کوچولوشو دراز می کنه و آلبوم (به قول خودش آلموم!) رو می ذاره رو پاهاش و ورق می زنه و وقتی سی دی مورد نظرشو پیدا می کنه یه دفعه به هیجان میاد و میگه این! بعد هم می دوه میره می ذاره تو دستگاه و صندلی کوچولوشو می ذاره جلوی تی وی و می شینه به نگاه کردن. الهی قربونش برم که همه کارهاش خوردنیهبغل

خانم کوچولوی ما روزی صد رکعت هم نماز می خونه! جدیداً به نماز قشنگ میگه نماز. قبلاً میگفت الله. تا صدای اذان یا قرآن میاد سریع میره یه مهر بر میداره و یه روسری هم می ندازه تو سرش و نماز می خونه. سجده ش هم به صورت کاملاً افقیه در حالی که دهنشو می ذاره رو مهر و زیر لب یه چیزهایی میگهچشمک

هر روز هم ماشاالله کلمات جدید میگه که انقدر زیادن که یادم نمی مونه بنویسم! تقریباً همه کلمات رو میگه. دیروز اومده کتابشو می ده دست من و هی میگه بگیر! یا وقتهایی که میره تو حمام هی داد می زنه باز کن، باز کن! یعنی شیر آبو باز کننیشخند  بچه م خیلی تمیزه و عاشق حمامه. قربونت برم کوچولوی من10100000

یه کار بامزه دیگه که می کنه و دلم میخواد قورتش بدم اینه که هر چی بهش میگم می خوای سرشو میاره بالا و یه نچ بامزه میگه که با احساساتم بازی می کنه! بهش میگم فاطمه بیسی (بیسکویت) می خوای؟ میگه نچ... خاله جون سی دی آلیس می خوای برات بذارم؟ نچ... خاله ای از این بَه ها (خوراکی) می خوای؟ نچ... انقدر قیافه اش بامزه میشه در حال نچ نچ کردن که دلم میخواد درسته قورتش بدم

انقدر کارهای بامزه میکنه که همش یادم نمی مونه اینجا بنویسم... دیروز شوهر خاله بزرگه داشت با فاطمه تلفنی حرف می زد. به فاطمه گفتم عمو محمد پاش اوف شده. فاطمه مهربون من هی تلفنو ناز می کرد و می گفت ناسی ناسی. بچه م خیلی مهربونه. بعضی وقتها یه دفعه میاد هی بغلم می کنه، نازم می کنه، بوسم می کنه... الهی قربونت برم خاله. هر موقع یکی بهش میگه فاطمه تو که منو دوست نداری! اونم احساساتی میشه و میاد آدمو بغل می کنه و می بوسه. کلاً خیلی بچه احساساتی و مهربونیه02300000

اینجا عروسی پسرخالمه هفته پیش که فاطمه خانم خیلی ناز شده بود و حسابی هم بهش خوش گذشتSmiley عاشق این بود که بره اون بالا تو جایگاه عروس! هی وسط عروسی داد می زد بالا، بالا! یعنی منو ببرید اون بالا!

ببخشید که عکسها خیلی خوب نیست. آخه خانم خانما نمی ذاره ازش عکس بگیریم که! ما هم باید ناغافل عکس بگیریم. عاشق اینه که دوربین رو بگیره دستش. نمی دونید تو عروسی چه کارهایی می کرد تا دوربین رو بدیم دستش! هی گریه می کرد و می گفت دوربین دوربین! وقتی دادیم بهش آروم شد

اینجا هم نشسته رو میز خاله و داره فضولی می کنه

یه خنده خوشمزه

نی نی مون ماشالله حافظه ش خیییییییییییییلی خوبه! یعنی یه وقتهایی از تعجب شاخ در میاریم! یه چیزهایی یادشه که ما یادمون نیست! مثلاً تو یه مجله عکس یه عالمه بچه بود با اسمهاشون. مامانم داشت اسم بچه ها رو به فاطمه می گفت. بعد از چندین هفته خاله بزرگه مجله رو برداشت و همینطوری الکی به فاطمه گفت مثلاً امیرعلی کو؟ در کمال تعجب فاطمه سریع عکس امیرعلی رو نشون داد!!! بعد خاله بزرگه هی اسم بچه ها رو می گفت و فاطمه همه رو درست نشون می داد!!! بعد خیلی جالب بود. دو تا بچه بودن که اسمشون ابوالفضل بود. خاله بزرگه گفت ابوالفضل کو؟ فاطمه هر دو تاشونو نشون داد و گفت 2!!! ما همه دهنمون وا مونده بود که این بچه چقدر هوشش خوبه یه بار هم چند وقت پیش رفتیم خونه خاله بزرگه که طبقه بالای مادرشوهرش زندگی می کنه. مادرشوهرش اینا یه مرغ مینا داشتن تو قفس. بعد از چند وقت که دوباره رفتیم خونه خاله بزرگه، داشتیم از پله ها می رفتیم بالا، همین که رسیدیم جلوی واحد مادرشوهر خاله بزرگه یهو فاطمه گفت مینا!! یعنی حتی طبقه شون رو هم می دونست!!!تعجب ای خدا آخه ما چی کار کنیم با این بچه باهووووووووشماچ

اینجا هم فاطمه خانم مشغول فضولیه

 هر موقع فاطمه یه مسجد می بینه یا تو تی وی حرم می بینه یا هر چی که گنبد داشته باشه سریع میگه مشهد! میگم فاطمه مردم تو مشهد چی کار می کنن؟ دستهاشو میاره بالا به صورت دعا و زیر لب یه چیزهایی میگه! الهی قربونت برم که همه حرکاتت آدمو دیوونه می کنه. همه عاشقتن خاله جونبغل

چند روزیه فاطمه پستونکهاشو پیدا کرده و برا مسخره بازی یکسره پستونک می خوره یاد کوچولوییهاش میفتم که چقدر با پستونک ناز و خوردنی می شد

خلاصه که خانوم کوچولوی ما که چیزی هم به تولد دو سالگیش نمونده، خیلی باهوش و خانوم شده و امکان نداره کسی ببیندش و عاشقش نشه

راستی سیسمونی خاله بزرگه هم تقریباً تکمیل شده و همین روزها تخت و کمدش رو هم میارن و انشاءالله بعد از ماه رمضون سیسمونیشو می چینیم. آخ جون یه نی نی دیگه حسابی خونه مون شلوغ میشه

بای بای

[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ خاله کوچیکه ]

[ نظرات () ]

سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود! خواهش می کنم یه لحظه صبر کنید الآن همه چیزو براتون توضیح میدم...

اولاً چند ماهیه مامان فاطمه میره سرکار و فاطمه خانوم پیش ماست و از صبح تا بعد از ظهر مشغول بچه داری هستیم باید همش با نی نی بازی کنیم تا سرش گرم بشه و دیگه وقتی نمی مونه برای آپ کردن اینجا! ثانیاً یکی از دوربین هامون به لطف پرتاب های فاطمه دیگه روشن نمیشه و اون یکی دوربین هم کابلشو پیدا نمی کردم تا عکس بذارم! پس بهمون حق بدید! اما قول میدیم که از این به بعد دیگه اینجا رو ول نکنیم به امان خدا

 

خب حالا بریم سراغ نی نی... فاطمه مون دیگه خانومی شده برا خودش و خیلی عاقلتر شده. مدتیه حرف زدنش خیلی خوب شده و تقریباً همه چیزو میگه. دیشب برای اولین بار اسم من و خاله بزرگه رو گفت! من تو حمام بودم که دیدم فاطمه اومده دم در و هی داره با یه صدای ناز صدام می کنه دو سه روز پیش هم برای اولین بار گفت خاله. البته می گه هاله! همیشه فقط عمو و عمه رو که گفتنش راحته می گفت و هر چی می گفتیم بگو خاله نمی گفت و ما هی حرص می خوردیم اما الآن دیگه هی میاد بهمون می گه خاله! یا اینکه اسممونو صدا می زنه. انقدر این دختر کوچولو شیرین و بامزه شده که اصلاً طاقت دوریشو نداریم. من اعتکاف بودم اگه خدا قبول کنه. چند روز قبل از اعتکاف هم فاطمه اینا رفته بودن مسافرت. خلاصه که یه هفته فاطمه رو ندیدم و کلی دلم براش تنگ شده بود. معتکف که بودم یه بار داشتم با مامان فاطمه تلفنی حرف می زدم که یهو فاطمه گوشی رو گرفت و با صدای نازکش گفت الو! انقدر قربون صدقه ش رفتم که خدا می دونه. الهی خاله قربونت بره

خب حالا عکس...

این تو تعطیلات عیده تو پارک لاله:

بچه م عاشق تابه! هر روز مامان و باباش می برنش پارک و باید با گریه از رو تاب برش دارن! اینجا تو پارک لاله هم بساطی داشتیم تا از رو تاب برش داشتیم

نمی دونم داره به چی فکر می کنه شیطون!

اینم چند وقت پیشهاست:

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

[ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ خاله کوچیکه ]

[ نظرات () ]

سلام!

بیشتر از یک ماهه که به اینجا سر نزده بودم، مشغله های زندگی اجازه نمیده دیگه! خاله کوچیکه هم که امتحان داره فعلا مسئولیت اینجا رو دوش منه!چشمک

از فاطمه و شیطونیهاش هم هر چقدر که بگم کم گفتم. فسقلی روز به روز شیطون تر میشه و البته شیرین تر و خوردنی ترخوشمزه 

وقتی بغلش میکنیم شروع میکنه به پرسیدن که این چیه، اون چیه. اول اعضای صورت رو میپرسه بعد وسایل خونه رو. تقریبا خودش همه چیز رو میشناسه و وقتی ازش میپرسیم ساعت کو، مبل کو، گل کو و...... همه رو نشونمون میده.

یه بار من و مامانش دراز کشیده بودیم و داشتیم یه مطلبی رو میخوندیم، اونم اومد کنار ما دراز کشید و شروع کرد به خوندن.تعجب دستش رو میذاشت روی نوشته ها و یه چیزایی برای خودش میگفت!

و حالا چند تا عکس:


ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ خاله بزرگه ]

[ نظرات () ]

ســـــــــــــلام!

امیدوارم توی این هوای سرد کوچولوهاتون سالم باشن و سرما نخورن، البته فاطمۀ ما که یه سرمای خفیفی خورد و خداروشکر بهتره.

الان داشتم عکسهای گذشتۀ فاطمه رو میدیدم، چقدر زود روزها گذشتن و فسقلی ما روز بروز بزرگتر و شیرین تر شده، یه روز که نمی بینیمش دلمون براش حسابی تنگ میشه،  برا خنده های خوشمزش، برای حرف زدناش که البته فقط خودش میفهمه چی میگهچشمک، برا لجبازی و عصبانیتش عصبانی، خلاصه که دل همه رو حسابی برده این شیطون خانوم.

و اما کارها و حرکات این روزهای فاطمه کلی شیرین و دوست داشتنیه. عاشق تاب سواریه، وقتی با مامان یا باباش میره پارک با اشک و گریه برمیگرده از بس که تاب سواری دوس داره. توی خونه هم یه تاب داره که وقتی میشونیمش روی تاب خودش شعر تاب تاب عباسی رو میخونه البته میگه داب داب ...سی، (عباسی رو نمیتونه درست بگه و فقط میگه سی)تعجب. چند روز پیش رفته بودیم بیرون فاطمه بغل من بود، روبرومون یه فضای سبز بود یهو نشونش داد و گفت داب! قربون اون حرف زدنشبغل

تازگیا میره توی آشپزخونه سر کابینت ظرفها رو دونه دونه برمیداره و میاره میچینه توی هال، مثلا میخواد سفره بندازه! وقتی هم بهش بگیم کاری رو نکن یا دعواش کنیم (البته با ملایمت) خانوم عصبانی میشه یا ما رو میزنه یا خودشو! پریروز صورتمو بردم جلو با مهربونی میگم فاطمه جون خاله رو بوس کن، برمیگرده یه سیلی میزنه تو صورتم!!!!تعجبعصبانی

یا دو سه روز پیش بغل مامانش بود دیدم یه صدای شَتَرَق اومد، نگو فسقلی به مامانش سیلی زده! بچه های این دوره زمونه از نوزادی برای خودشون ریاست میکنن وای به وقتی که بزرگ بشن حسابی دهن بزرگترارو سرویس میکنن، نمیشه هم بهشون بگی بالای چشمت ابروه! متفکر

پدر بزرگ فاطمه (بابای مامانش) چند روزی رفته بود مسافرت خارج از کشور کل چمدونش متعلق به فاطمه بودناراحت یعنی اگه برای ما 5 تیکه سوغاتی آورده برای این جوجه 20 تیکه آورده. پالتو، پیرهن، سوییشرت، شلوار لی، کفش... خلاصه که حسابی برا بابابزرگش عزیزه. با چند تا از لباساش عکس گرفتیم براتون میذارم:

 

بقیه شون رو در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ خاله بزرگه ]

[ نظرات () ]

سلام

طبق قولی که داده بودیم عکسهای خوشگل فاطمه جونمون رو آوردم که براتون بذارم، قربونش برم عکساش هم مثل خودش خیلی خوشگله.

راستی دیروز کشف کردیم که دو تا دندون توی لثه بالایی فاطمه زده بیرون و کلی ذوق کردیم، بالاخره دندونای جدید هم دراومد. راه رفتنش هم که ماشالا روز بروز داره بهتر میشه، دیگه خیلی روی زمین بند نمیشه دوست داره یکسره بلند شه و از این ور خونه بره اون ور.

انقدر هم که این بچه باهوشه ماشالا ما در عجبیم که از کجا معنی حرفهای ما رو میفهمه. دیروز رفته وایساده جلوی در حموم بهش میگم فاطمه در بزن، شروع میکنه به در زدن، میگم محکمتر بزن اونم با تمام قدرت در میزد! تعجب

نشونده بودمش روی صندلی و میچرخوندمش، خیلی خوشش میومد، بعد که متوقفش میکردم هی نق میزد یعنی دوباره بچرخون، منم میگفتم نه دیگه بسه حالا خودت بچرخون، اونم خودشو تکون میداد که مثلا صندلی هم بچرخه! عزیزم خیلی باهوشه، هر چی از شیرین کاری هاش بگیم کمه. قلب

دیگه بیشتر از این سرتون رو درد نیارم، بریم سراغ عکسهای قشنگشچشمک

همه عکسهاش خیلی قشنگ بود، من قشنگترینهاش رو انتخاب کردم.

چون سایزشون رو کم کردم کیفیتشون کمی اومده پایین.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ خاله بزرگه ]

[ نظرات () ]