Lilypie First Birthday tickers فرشته کوچولو

فرشته کوچولو

این وبلاگ متعلق به یه فرشته کوچولو و دوست داشتنیه که 6/6/89 پا به این دنیا گذاشته. اسم این فرشته کوچولو فاطمه است و ما خاله های مهربونش! از اونجایی که خیلی فاطمه مون رو دوس داریم تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو براش درست کنیم

سلام!

بیشتر از یک ماهه که به اینجا سر نزده بودم، مشغله های زندگی اجازه نمیده دیگه! خاله کوچیکه هم که امتحان داره فعلا مسئولیت اینجا رو دوش منه!چشمک

از فاطمه و شیطونیهاش هم هر چقدر که بگم کم گفتم. فسقلی روز به روز شیطون تر میشه و البته شیرین تر و خوردنی ترخوشمزه 

وقتی بغلش میکنیم شروع میکنه به پرسیدن که این چیه، اون چیه. اول اعضای صورت رو میپرسه بعد وسایل خونه رو. تقریبا خودش همه چیز رو میشناسه و وقتی ازش میپرسیم ساعت کو، مبل کو، گل کو و...... همه رو نشونمون میده.

یه بار من و مامانش دراز کشیده بودیم و داشتیم یه مطلبی رو میخوندیم، اونم اومد کنار ما دراز کشید و شروع کرد به خوندن.تعجب دستش رو میذاشت روی نوشته ها و یه چیزایی برای خودش میگفت!

و حالا چند تا عکس:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط خاله بزرگه نظرات ()

ســـــــــــــلام!

امیدوارم توی این هوای سرد کوچولوهاتون سالم باشن و سرما نخورن، البته فاطمۀ ما که یه سرمای خفیفی خورد و خداروشکر بهتره.

الان داشتم عکسهای گذشتۀ فاطمه رو میدیدم، چقدر زود روزها گذشتن و فسقلی ما روز بروز بزرگتر و شیرین تر شده، یه روز که نمی بینیمش دلمون براش حسابی تنگ میشه،  برا خنده های خوشمزش، برای حرف زدناش که البته فقط خودش میفهمه چی میگهچشمک، برا لجبازی و عصبانیتش عصبانی، خلاصه که دل همه رو حسابی برده این شیطون خانوم.

و اما کارها و حرکات این روزهای فاطمه کلی شیرین و دوست داشتنیه. عاشق تاب سواریه، وقتی با مامان یا باباش میره پارک با اشک و گریه برمیگرده از بس که تاب سواری دوس داره. توی خونه هم یه تاب داره که وقتی میشونیمش روی تاب خودش شعر تاب تاب عباسی رو میخونه البته میگه داب داب ...سی، (عباسی رو نمیتونه درست بگه و فقط میگه سی)تعجب. چند روز پیش رفته بودیم بیرون فاطمه بغل من بود، روبرومون یه فضای سبز بود یهو نشونش داد و گفت داب! قربون اون حرف زدنشبغل

تازگیا میره توی آشپزخونه سر کابینت ظرفها رو دونه دونه برمیداره و میاره میچینه توی هال، مثلا میخواد سفره بندازه! وقتی هم بهش بگیم کاری رو نکن یا دعواش کنیم (البته با ملایمت) خانوم عصبانی میشه یا ما رو میزنه یا خودشو! پریروز صورتمو بردم جلو با مهربونی میگم فاطمه جون خاله رو بوس کن، برمیگرده یه سیلی میزنه تو صورتم!!!!تعجبعصبانی

یا دو سه روز پیش بغل مامانش بود دیدم یه صدای شَتَرَق اومد، نگو فسقلی به مامانش سیلی زده! بچه های این دوره زمونه از نوزادی برای خودشون ریاست میکنن وای به وقتی که بزرگ بشن حسابی دهن بزرگترارو سرویس میکنن، نمیشه هم بهشون بگی بالای چشمت ابروه! متفکر

پدر بزرگ فاطمه (بابای مامانش) چند روزی رفته بود مسافرت خارج از کشور کل چمدونش متعلق به فاطمه بودناراحت یعنی اگه برای ما 5 تیکه سوغاتی آورده برای این جوجه 20 تیکه آورده. پالتو، پیرهن، سوییشرت، شلوار لی، کفش... خلاصه که حسابی برا بابابزرگش عزیزه. با چند تا از لباساش عکس گرفتیم براتون میذارم:

 

بقیه شون رو در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط خاله بزرگه نظرات ()

سلام

طبق قولی که داده بودیم عکسهای خوشگل فاطمه جونمون رو آوردم که براتون بذارم، قربونش برم عکساش هم مثل خودش خیلی خوشگله.

راستی دیروز کشف کردیم که دو تا دندون توی لثه بالایی فاطمه زده بیرون و کلی ذوق کردیم، بالاخره دندونای جدید هم دراومد. راه رفتنش هم که ماشالا روز بروز داره بهتر میشه، دیگه خیلی روی زمین بند نمیشه دوست داره یکسره بلند شه و از این ور خونه بره اون ور.

انقدر هم که این بچه باهوشه ماشالا ما در عجبیم که از کجا معنی حرفهای ما رو میفهمه. دیروز رفته وایساده جلوی در حموم بهش میگم فاطمه در بزن، شروع میکنه به در زدن، میگم محکمتر بزن اونم با تمام قدرت در میزد! تعجب

نشونده بودمش روی صندلی و میچرخوندمش، خیلی خوشش میومد، بعد که متوقفش میکردم هی نق میزد یعنی دوباره بچرخون، منم میگفتم نه دیگه بسه حالا خودت بچرخون، اونم خودشو تکون میداد که مثلا صندلی هم بچرخه! عزیزم خیلی باهوشه، هر چی از شیرین کاری هاش بگیم کمه. قلب

دیگه بیشتر از این سرتون رو درد نیارم، بریم سراغ عکسهای قشنگشچشمک

همه عکسهاش خیلی قشنگ بود، من قشنگترینهاش رو انتخاب کردم.

چون سایزشون رو کم کردم کیفیتشون کمی اومده پایین.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط خاله بزرگه نظرات ()

سلام   

اول معذرت می خوام که این پست عکس نداره. منتظریم سی دی عکسهای آتلیه ای فاطمه جون رو تحویل بگیریم تا عکسهای خوشگلشو بذاریم اینجا.هورا

روز 26 شهریور، یعنی روز تولد نوزده سالگی اینجانب خاله کوچیکه، فاطمه خانم با مامانی و بابایی رفت آتلیه و یه عالمه عکسهای قشنگ انداخت   که قرار بود بیست روز بعدش آماده بشه اما تازه دیروز آماده شد و رفتیم تحویل گرفتیم. عکسهاش خیــــــــــــلی قشنگ و ناز شده.   

هنوز اشانتیون ها و سی دی شو بهمون ندادن که همین روزها اونا رو هم می گیریم.

فاطمه کوچولوی ما حالا دیگه قشنگ راه می ره! مدتیه که خودش بدون اینکه دستش رو به جایی بگیره بلند می شه می ایسته و قدمهای کوچولو برمی داره. اوایل چند قدم راه می رفت و می افتاد اما هر روز تعداد قدمهاش بیشتر شد و حالا قربونش برم مسافتهای طولانی رو به سرعت پشت سر می ذاره! قربونش برم خیلی بامزه راه می ره. از پشت که هیکل کوچولوشو می بینم دلم ضعف می ره! حرف زدنش هم فعلاً به درآوردن اصوات نامفهوم محدود می شه! البته بعضی از کلمات رو آهنگشون رو در میاره. مثلاً وقتی یه چیزی رو از جلوی چشمش بر می داریم و می ذاریم اون ور، دستشو میاره بالا و می گه رََََک(رفت)! پیشی ها رو هم خیلی دوست داره. هر وقت بیرون گربه می بینه کلی ذوق می کنه و بهش اشاره می کنه و می گه پو! بهش می گیم فاطمه پیشی کو؟ دستش رو میاره بالا و تکون می ده و می گه رَک. الهی قربون اون حرف زدنت برم من خاله.  

دیروز تو آتلیه همین که آقاهه عکسهای فاطمه رو آورد و دونه دونه چید رو میز تا ببینیم، فاطمه سریع خودشو شناخت و کلی ذوق کرد و هی به عکسهاش اشاره می کرد و می خندید و حرف می زد  

فاطمه یه اسباب بازی موزیکال داره که عمه ش برای خریده. که البته از بس این بدبخت رو پرت کرد این ور و اون ور از دیروز دیگه صداش در نمیاد و آهنگ نمی زنه! خیلی این اسباب بازیشو دوست داره. مدام دکمه هاشو فشار می ده و با آهنگاش می رقصه! کلاً هر وقت یه آهنگی از تلویزیون پخش می شه، همونجوری که نشسته خودشو تکون می ده و دستهاشو تو هوا تکون می ده یا اینکه بلند می شه می ایسته و دست می زنه. یعنی این حرکت رقصش آدمو دیوونه می کنه! بابام عاشق این حرکتشه. پدرم هر وقت میاد خونه از همون پایین اولین سؤالی که می پرسه می گه فاطمه چی کار می کنه؟ بعد سریع میاد بالا تا فاطمه رو ببینه. می گه تو محل کار همش فکرم پیش فاطمه است و هی عکسشو تو گوشیم نگاه می کنم. فاطمه برای همه مون خیلی عزیزه. هم برای این ور هم اون ور. چون از هر دو طرف نوه اوله و همه عاشقشن. هم مامانش و هم باباش بچه اول هستن و جوجه کوچولوی ما هم نوه اول. هر کسی که فرشته کوچولوی ما رو می بینه عاشقش می شه   

دو سه ماه پیش بود که فاطمه طی یک اقدام غیر قابل پیش بینی در یک حرکت پرید رفت رو مبل نشست! و وقتی رسید اون بالا خودش کلی ذوق کرده بود و می خندید. و منم که تنها شاهد ماجرا بودم داشتم با چشمهای گرد شده نگاهش می کردم. اصلاً انتظار نداشتم خودش بتونه بره رو مبل بشینه. حالا که دیگه شده کارش و دم به دقیقه می پره می ره مبل.

گوشی تلفن یا موبایل ما رو برمی داره و می بره دم گوشش و شروع می کنه حرف زدن. بعد میاد گوشی رو می ده به ما تا ما هم حرف بزنیم. ما هم یه خرده با زبون خودش با تلفن حرف می زنیم. خیلی شیطونه این نی نی ما

خیلی بامزه موبایل ما رو بر می داره و خم می شه و آرنجهاشو می ذاره رو مبل و با دو دست شروع می کنه با دکمه های گوشی ور می ره. گوشی های کشویی رو کاملاً تشخیص می ده! گوشی بابام و خاله بزرگه رو که کشویی هستن، تا بر می داره اولین کاری که می کنه سریع با یه حرکت قسمت کشوییشو می ده بالا. ولی از گوشی من که لمسیه خیلی خوشش نمیاد. چون دکمه نداره که بتونه باهاش ور بره! اما پریروز دیدم داره یه چیزی رو هی می کشه رو زمین لخت (چون اثاث کشی داریم فرشها رو جمع کردیم). بعد دیدم گوشی زبون بسته منه که داره به طرز فجیعی روی زمین کشیده می شه! سریع ازش گرفتیم اما گوشی بیچاره ام که تازه هم گرفتمش داغون شد! پشتش خط خطی شد! ای جوجه شیطون! ببین چقدر خسارات مالی بهمون وارد می کنی.  

چند روز پیش گوشی مامانم رو میز بود که یه دفعه دیدم ازش صدای دلیوری اس ام اس اومد. رفتم نگاه کردم دیدم فاطمه شیطونک با گوشی مامانم یه اس ام اس خالی برای پدربزرگم فرستاده!! مردم از خنده  

یه کاری که فاطمه عاشقشه اینه که بره تو آشپزخونه و سر کابینتها فضولی کنه! خودش می ره در تک تک کابینتها رو باز می کنه و ظروف رو می ریزه بیرون. یه بار یه کاسه چینی برداشت و انقدر با قاشق کوبید روش که کاسه بیچاره خورد شد!! وقتی می بینه مامانم رفته سر ماشین ظرفشویی و داره ظرفها رو از توش جمع می کنه یا می چینه توش به سرعت خودشو به ماشین ظرفشویی می رسونه و می ره می شینه رو درش. عاشق اینه که بشینه رو در ماشین ظرفشویی. فقط کافیه در ماشین رو باز ببینه دیگه مگه می تونی از اون رو برش داری؟! بهش دست که بزنی جیغش می ره هوا. قشنگ اون رو آروم می شینه و تکون نمی خوره. طوری که خواهرم به این نتیجه رسیده که بهترین جا برای غذا دادن به فاطمه رو در ماشین ظرفشوییه! چون اون جا که می شینه دیگه تکون نمی خوره.   

دیروز تو تاکسی که بودیم و داشتیم می رفتیم آتلیه، یه خانمی نشسته بود کنار خواهرم. یعنی تمام مسیر فاطمه چشمش به این خانمه بود و داشت آمارشو می گرفت! خواهرم هی فاطمه رو رو به من می نشوند تا به اون خانمه نگاه نکنه اما مگه این بچه ول کن بود؟؟ بر می گشت تا بتونه اون خانم رو ببینه! نمی دونم چی تو وجود اون خانمه دیده بود که اینقدر جذبش شده بود!!  

امروز دیدم فاطمه رفته کارت ملی مامانمو برداشته و داره عکسشو بوس می کنه!! عزیــــــــــــز دلم! قربون محبتت برم خاله. البته نمی تونه که بوس کنه. فقط لبهای کوچولوشو می ذاره رو عکس  

بعضی وقتها که مامانشو اذیت می کنه و دست خواهرمو محکم گاز می گیره، خواهرم خودشو می زنه به گریه کردن و صدای گریه رو در میاره، بعد فاطمه ناراحت می شه و می ره مامانشو بغل می کنه و خودشو می اندازه تو بغلش. دفعه اول این صحنه خیلی جالب بود. خواهرم خودشو زد به گریه بعد یهو دیدیم فاطمه ساکت شده و خیلی ناراحته و می خواد گریه کنه. وای خدا چقدر بچه ها با محبتن  

حالا بهش می گیم فاطمه گریه کن! اونم با دو دست صورتشو می گیره و الکی صدا در میاره و خودشو می اندازه تو بغل مامانش. خیـــــــــلی بامزه است این فاطمه خانوم ما. واقعاً سخته که ببینیمش و دیوونه ش نشیم  

و یه کار بامزه دیگه که می کنه اینه که نخ دندون می کشه!!! عاشق نخ دندون کشیدنه! تا دست یکیمون نخ دندون ببینه اونم می خواد. یه تیکه نخ دندون بهش می دیم و اونم می شینه به اون چهار تا دندونش نخ می کشه! دقیقاً عین آدم بزرگ!! راستی اینم بگم که فاطمه خانم ما انقدر تنبل تشریف دارن که خیلی وقته دیگه دندون درنیاورده!! فکر کنم به همین چهار تا دندون راضیه و دیگه خیال دندون درآوردن نداره!!  

همینطور فاطمه عاشق اینه که وقتی مامانش داره نماز می خونه سریع بدو بدو بره مهر مامانی رو برداره و بده دستش!! وقتی خواهرم سر نماز مهرشو از فاطمه می گیره نی نی خانوم از ذوقش جیغ می کشه و می خنده.    

از پریروز از چشم راست فاطمه مدام اشک میاد. امروز با مامانی و بابایی رفت دکتر و آقای دکتر گفته یه سرماخوردگی جزئیه و خیالمون راحت شد. دوست جونا دعا کنید یه وقت خدای نکرده سرماخوردگیش شدید نشه که همه مون خیلی غصه می خوریم  

ببخشید اینقدر طولانی شد. خب وقتی آدم دیر به دیر بیاد آپ کنه همین می شه دیگه! حالا ایشاالله همین چند روزه تو یه پست کلی از عکسهای خوشگل آتلیه ایشو براتون می ذاریم.

مواظب نی نی هاتون باشید

  

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط خاله کوچیکه نظرات ()

سلام!

اول از همه عید فطر گذشته تون مبارک باشه و طاعات و عبادات انشاءالله مقبول درگاه خداوند قرار گرفته باشه.

با یک هفته تأخیر اومدم، ببخشید، مشغله های زندگی اجازه نداد زودتر بیام و وبلاگ فاطمه رو آپ کنم.

از احوالات فاطمه خانوم اول از همه اینکه هفته قبل یکشنبه 6 شهریور فاطمۀ ما یــــک ساله شد.

خیــــــــــــــــــــــــلی زود گذشت انگار همین دیروز بود که پرستار فاطمه رو آورد نشونمون داد، خیلی کوچولو بود،

ولی ماشاءالله حالا دیگه برا خودش خانومی شده. یکی دو ماهی میشه که بلند میشه و چند ثانیه بدون کمک وایمیسته که روز بروز زمانش طولانی تر میشه ولی هنوز اولین قدم رو برنداشته و ما بیصبرانه منتظریم که کوچولومون راه بیفته. وقتی وایمیسته خودش کلی ذوق میکنه و میخنده و همش ما رو نگاه میکنه تا عکس العملمون رو ببینه، ما هم کلی براش دست میزنیم و تشویقش میکنیم.  

آواز خوندناش رو هم که نگید یه وقتایی ول کن نیست چند دقیقه مداوم آواز میخونه و سر و صدا در میاره، گوشی تلفن یا موبایل رو هم برمیداره میذاره کنار گوشش و شروع میکنه به حرف زدن. قربونش برم خیلی بامزه است، آدم دلش میخواد بخورتش! 

این چند تا عکسش رو ببینید تا بعد بریم سراغ تولدش


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط خاله بزرگه نظرات ()

سلام!

ما اومدیم، یکشنبه هفته قبل برگشتیم با کلی خاطره های قشنگ. سفر خیلی خوبی بود حیف که زود گذشتناراحت. جای همه شما دوستای عزیز خالی بود.

یکی از خوبیهای این سفر حضور فاطمه کوچولو بود. 6 روز اول که مدینه بودیم فاطمه خیلی خوب بود و اصلا اذیت نمیکرد، یه وقتایی میبردیمش حرم پیامبر(ص) یه وقتایی هم پیش من یا مادربزرگش میموند تا مامانش بره حرم و بیاد. وقتی توی اتاق ما بود کلی باهاش بازی میکردیم و بهمون خوش میگذشت. چند تا عکس از مدینه النبی براتون میذارم.

 

 

فاطمه عاشق این بود که روی سنگها چهار دست و پا بره. کالسکه اش هم خیلی کمک کرد چون یه مقدار از هتل تا حرم پیاده روی داشت و اگه کالسکه نبود خیلی اذیت میشیدیم. البته یه کم که تو کالسکه میشینه کم کم نق و نوق میکنه و دوست داره بغلش کنیم.

خلاصه 6 روز مدینه خیلی زود سپری شد و ما عازم مکه شدیم. روز دوم فاطمه جون مریض شد، چون داخل هتل خنک بود و بیرون هوا به شدت گرم و آلوده و شرجی بود باعث شد کوچولوی ما سرما بخوره. 4 شب سرما خوردگیش شدید بود، بینیش کیپ میشد و نه میتونست شیر بخوره و نه بخوابه. انقد دلمون براش میسوخت، چند شب فقط کارش گریه بود.گریه کم کم با داروهایی که دکتر داد حالش بهتر شد. از طرفی تب کرده بود و از طرف دیگه دو تا دندون بالاییش داشت میزد بیرون و به همین خاطر اذیت میشد.

به هر حال با لطف و کمک خدا ده روز مکه هم به خوبی و خوشی گذشت. توی ادامه مطلب عکسهای مکه رو میذارم:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط خاله بزرگه نظرات ()

سلام دوستهای مهربون و عزیز!

خوبید؟ تو رو خدا منو نزنید! می دونم خیلی تأخیر داشتم!  یه

مدت که امتحان داشتم و بعد از اون هم فرصت نشد بیام. یعنی

هی می خواستم بیام اما امروز و فردا می کردم. ببخشید! خب؟!خجالت

فاطمه کوچولومون حالا دیگه خانمی شده برا خودش و چیزی به

تولد یک سالگیش نمونده! چهار دست و پا می ره با سرعت نور!

وقتی چهار دست و پا می ره و از اتاق خارج می شه، ما دنبالش

می کنیم و می گیم فاطمه کجا می ری؟! اونم ذوق می کنه و

جیغ می زنه و سرعتشو بیشتر می کنه! خیلی بامزه است!

بدجوری با احساساتمون بازی می کنه! وقتی یه روز نبینیمش

همه مون دیوونه می شیم! عزیز دل خاله! همه بدجوری

عاشقتیم! بغل

دو تا دندون کوچولوی پایینش هم در اومده و دیروز مامانی کشف

کرد که انگار مرواریدهای بالا هم داره در میاد. مبارکت باشه گل

قشنگ من!ماچ

دیگه از کارهای این روزاش بگم که با سر و صدای زیاد آواز می

خونه و وقتی باهاش حرف می زنیم با اصوات نامفهوم جوابمونو

می ده. خیلی بامزه است، وقتی یه ذره اذیت می کنه و غر می

زنه ما بهش می گیم اَه! اونم می گه اَه! یه دونه ما می گیم و یه

دونه فاطمه! انقدر این بچه ناز و بامزه شده که حد نداره! فقط

حال می ده بغلش کنی و یه فشار اساسی بهش بدی!بغل

تازه یه کار دیگه هم که مدتیه انجام می ده اینه که مبلها و در و

دیوار و ما و خلاصه هر چی که دم دستش بیاد رو می گیره و

بلند می شه می ایسته! مبلها رو می گیره و در امتداد شون راه

می ره. حالا دیگه خانم کوچولو هر چی رو که بخواد به راحتی به

دست میاره. بعضی وقتها پستونکش رو میزه، یه دفعه نگاه می

کنیم می بینیم خودش میز رو گرفته و بلند شده و پستونکش رو

گذاشته تو اون دهن کوچولوش! الهی خاله قربونت بره که اینقدر

بامزه و باهوشی! چشم نخوری الهی!فرشته

و تازه یه خبر دیگه! انشاءالله روز پنجشنبه فاطمه کوچولو می ره

تا تبدیل به یه حاج خانم کوچولو بشه! به یاری خدا پنجشنبه شب

همین هفته یا به عبارتی بامداد جمعه همگی با هم عازم بیت

الله الحرام هستیم. من و خاله بزرگه و شوهرش و فاطمه و

مامان و باباش و مامان و بابای من و اون یکی مادربزرگ فاطمه و

مادربزرگ من و عموی من که جمعاً می شیم یازده نفر و نصف

کاروان رو پوشش می دیم!قهقهه از طرف همه تون نایب الزیارة

هستیم. ایشاالله قسمت همگی تون بشه تا با نی نی های

نازتون به زیارت خانه خدا مشرف بشید.

فاطمه جونم تو یازده ماهگی می ره مکه! خدایا شکرت که این

سفر رو قسمتمون کردی. فقط دوست جونا دعا کنید فاطمه

عزیزم یه وقت خدای نکرده اونجا مریض نشه! ما که آدم بزرگیم

هر دفعه که رفتیم مریض شدیم. خیلی باید مواظب نی نی مون

باشیم و تا جایی که امکان داره خیلی از هتل نبریمش بیرون. آخه

مسئله اینجاست که گرمای اونجا واقعاً طاقت فرساست. خود ما

هم کلی از گرما اذیت می شیم دیگه چه برسه به یه نی نی

یازده ماهه! اما ایشاالله خدا کمک می کنه و فاطمه جونم صحیح

و سالم می مونه. باز خدا رو شکر که همه ما هستیم و خواهرم

تو نگهداری فاطمه دست تنها نیستلبخند

دیگه بذار فکر کنم ببینم فاطمه مون چه کار جدیدی انجام می ده

متفکر این نی نی خانم ما به شدت هم بابایی تشریف داره! وقتی

صدای باباشو می شنوه ذوق می کنه و جیغ می زنه و وقتی

می ره بغل باباش دیگه نمی یاد بیرون! از تو بغل باباش دلش

نمی خواد بره تو بغل مامانش! آخه بچه جون! این همه مامانی

برات زحمت کشیده، اون وقت اینجوری جواب محبتاشو می

دی؟!خنده

فاطمه جونم علاقه عجیبی به لوستر داره! از همون نوزادی اش

همینطوری بود. همیشه چشمش به لوستر بود. تازه دو سه

روزه وقتی می گیم لوستر، متوجه می شه و بالا رو نگاه می

کنه! بچه ام باهوشه خب! به پرده هم خیلی علاقه داره! وقتی

گریه می کنه یا باید ببریمش دم پنجره که پرده رو ببینه و آروم

بشه، یا اینکه ببریمش بذاریمش رو فریزر که عاشق این حالته! و

یا اینکه بریم زیر لوستر و بندازیمش بالا و اونم به لوستر نگاه می

کنه و می خنده! نمی دونم همه بچه ها به لوستر علاقه دارن یا

فقط فاطمه ما اینجوریه؟!سوال تازه عاشق اینه که یه ملافه یا

روسری بهش بدی و برای یه مدت طولانی صداش در نمیاد و

سرگرم می شه. خودش روسری رو میندازه رو سرش و بعد

میاد بیرون و باهامون دالی بازی می کنه! عاشق این بازیه. فکر

کنم همه بچه ها دالی بازی رو خیلی دوست دارن، نه؟!

جوجه کوچولوی من از وقتی به دنیا اومده مدام یا تو سفره یا تو

عروسی. دو هفته پیش عروسی پسرخاله ام بود و فاطمه اونجا

با همه دوست شد و همه عاشقش شدن. تو پاتختی وقتی

همه دست می زدن، فاطمه هم پا به پای همه دست می زد!

بعد وقتی که همه ساکت شدند فاطمه شروع کرد با صدای بلند

آواز خوندن و دست زدن!!قلبقهقهه اینقدر بامزه بود که دلم می

خواست درسته قورتش بدم!بغل

و حالا عکسها...

این عکس مربوط به دومین سفرش به شماله. تو این عکس

شاهد دو چهره متفاوت از فاطمه هستیم:

از این خنده هاش خیلی خوشم میاد! عین نی نی های چینی

شده و من بهش می گم جوجه چینی! که فقط باید بخوریش!خوشمزه

چند تا عکس فاطمه جونی رو می ذارم تو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط خاله کوچیکه نظرات ()

سلام

هفته قبل اینجانب خاله بزرگۀ فاطمه جونی دو عدد مروارید خوشگل رو در دهان فاطمه کشف کردم، هوراااااااااااااااا بالاخره انتظار به سررسید و دندونهاش روی لثه ی پایینی بیرون زد. مبارک باشه عزیزم   

  

این چند روزه فاطمه یه کم بیقرار شده که برای دندون در آوردنشه، وقتی کاری بر خلاف میلش انجام بشه عصبانی میشه و جیغ میزنه.عصبانی   

ماشاءالله خیلی هم باهوشه، اصلاً نمیشه سرش کلاه گذاشت، براش موبایل و گوشی تلفن اسباب بازی خریدیم ولی خیلی باهاشون حال نمیکنه، فقط دوست داره موبایل ما و گوشی تلفن خونه رو برداره اصلاً هم ازشون خسته نمیشه و مدتها توی دستش نگه میداره و باهاشون بازی میکنه.

یه کمی هم نازک نارنجیه، مثلاً بعضی وقتها با شوخی دعواش میکنیم یا یه دونه آروم میزنیم به پاهاش خیلی بدش میاد و با اخم و تخم نگامون میکنه.

توی سفر شمال که خیلی هم بهشون خوش گذشته بود کلی عکسهای قشنگ گرفتن که براتون میذارم.  


اینجا گیر داده بوده که گل ها رو بگیره

چه خنده خوشمزه ای کردی بلا

پشه های بدجنس لپای نازش رو نیش زدنعصبانی

قربونش برم وقتی میخنده مثل خاله اش لپاش فرو میره تو، به قول ما چال میشه!

بقیه عکسهاش رو میذارم در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط خاله بزرگه نظرات ()

Design By : Pars Skin