جیگر طلای ما یک ساله شد...

اینجا تو تابش نشسته و موهاش رو از بالا بستیم براش، فسقلی انگار داره چشمک میزنه!

نمیدونم داره به چی میخنده! اینجا بعد از مرتب کردن موهاشه، آخه موهاش خیلی بلند و نامرتب شده بود.

 

عشقش اینه که بره بشینه جلوی تلویزیون و هی خاموشش کنه، نمیدونم کلید روشن خاموش رو از کجا پیدا کرده، بلندشم که بکنیم جیغش میره هوا و بهش بر میخوره!

و اما روز تولدش که به دلایلی با یک روز تأخیر برگزار شد، البته یه جشن کوچولوی خانوادگی بود. ولی کلی به ما و فاطمه خوش گذشت. خاله کوچیکه براش خونه رو تزئین کرد، فاطمه هم حسابی با بادکنکها حال می کرد. عزیزم خیلی ذوق کرده بود. کلاه تولد رو اصلا نمیذاشت رو سرش بمونه، ولی برف شادی رو خیلی دوس داشت.

اینجا در حال خوردن کادوی گرانبهای تولدشه. ما با هم شریک شدیم و برای فاطمه یه النگوی خــــــوشگل خریدیم. البته اصلا مهم نیست که سهم من تقریبا یک هشتم سهم مامانم بود، مهم اینه که ما پولامون رو گذاشتیم رو هم و با هم این هدیه رو خریدیم!

 

 و حالا بعد از باز کردن کادو در حال مچاله کردن اونه! خاله جون اگه میدونستی چقد پول پای اون النگو دادیم هیچوقت این کارو نمیکردی.

 

برای برف شادی ها هم که حسابی ذوق در میکرد. یه بار هم در یک حرکت یه گوله برف شادی رو گذاشت تو دهنش

و بلافاصله بعد از چشیدن مزه اش طفلی میخواست عُق بزنه،که مامانش زودی دهنش رو شست.

 

 

خلاصه که اون شب، شب خیلی خوبی بود. چشم به هم بزنیم تولد دو، سه، چهار و .... سالگی هم میرسه. کاشکی میشد تو همین بچگی متوقف میشد آخه این دوران خیلی شیرین و بامزست، ولی حیف که عمر به سرعت میگذره.

فاطمه هفته پیش واکسن یکسالگی رو زد و الان دو، سه روزه که همش تب میکنه. نمیدونیم برای واکسنه یا سرما خورده، فقط هم تب داره و هیچ علامت دیگه ای نداره، خانومی که واکسن میزد میگفت تب نمیکنه. خدا کنه زودتر خوب بشه و بیشتر از این خودش و مامانش اذیت نشن، طفلی یه کم ضعیف شده بخاطر تبش.

جدیدا فاطمه ناز کردن و بوس کردن رو یاد گرفته، البته فقط ادای بوس رو درمیاره و واقعا نمیتونه بوس کنه. موقع بوس کردن و ناز کردن هم یه صدای مشترک در میاره که نشونه انجام اون کاره. وقتی بهش میگیم بوس بده سرش رو میاره جلو و ما سر کوچولوش رو می بوسیم.

راستی پدر بزرگ و مادربزرگ(پدری) فاطمه که تهران نیستن زحمت کشیدن و براش یه دستبند خوشگل خریدن، مثل اینکه عموهاش هم شریک شدن(مثل من!). دستشون درد نکنه.

اینم از تولد فاطمه که حسابی منتظرش بودیم. دوست داشتم مفصل تر بنویسم ولی واقعا وقت ندارم. فردا عازم سفرم و دارم میرم شمال ولی هنوز هیچ کاری نکردم.

فعلا

/ 16 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

فاطمه جون تپلکم تولدت مبارک عزیزم . خاله های مهربون مرسی که این اتفاقات خوب رو با ما هم شریک میشید . بازم منتظر خوندن شادیاتون هستیم . بوس

مریم

دل شکــــــــــــسته مــــــــــریم به روز شد........بیا و کنار مـــــــــــریم و واسه دل شکــــــــسته مــــــریم چند قطره اشک بریز[گریه]

زهرا _ مامان مریم گلی

عزیز دلمممم خوشگل خاله!یک سالگیت مبارک ایشاا... جشن 10000000000 سالگیت! نمیدونم چرا عکساش واسم وا نمیشه؟حتما سرعتم پائینه؟نه؟حیف شد...دلم تنگ شده بود واسه این حاج خانوم کوچولو

مامان اميرمهدي كوشمولو

تولدت مبارك عزيزدلم.. فاطمه ي خواستني و خوردني ام.. [قلب][بغل][ماچ] من كه از تو عكسات ميبينمت ميخام درسته قورتت بدم خوشگلكم.. اين خاله ها و مامانت چقده خودشونو كنترل كردن تا حالا [چشمک] دوستون دارم.. الهي كه جشن 120سالگي عسل بانو رو كنار همديگه جشن بگيرين.. تا اون موقع هم احتمالا جيگرطلا 239 و 240مين النگوش رو بهش كادو بدين [شوخی] [قلب][گل][بغل][گل][ماچ]

نرجس

سلام عزيزم يه تولد حسابي واسه هاني جونم دارم بياي خوشحال ميشم.

مامان طاها

تولدت مبارک عزیزم الهی روزهای خوشی رو در کنار هم داشته باشین و تولد 120سالگیشو جشن بگیرین

لیلی سا

الهیییییییییی....خیلی عکساش نانازی شدن..........[ماچ]