ما اومدیـــــــــــم

سلام   

اول معذرت می خوام که این پست عکس نداره. منتظریم سی دی عکسهای آتلیه ای فاطمه جون رو تحویل بگیریم تا عکسهای خوشگلشو بذاریم اینجا.هورا

روز 26 شهریور، یعنی روز تولد نوزده سالگی اینجانب خاله کوچیکه، فاطمه خانم با مامانی و بابایی رفت آتلیه و یه عالمه عکسهای قشنگ انداخت   که قرار بود بیست روز بعدش آماده بشه اما تازه دیروز آماده شد و رفتیم تحویل گرفتیم. عکسهاش خیــــــــــــلی قشنگ و ناز شده.   

هنوز اشانتیون ها و سی دی شو بهمون ندادن که همین روزها اونا رو هم می گیریم.

فاطمه کوچولوی ما حالا دیگه قشنگ راه می ره! مدتیه که خودش بدون اینکه دستش رو به جایی بگیره بلند می شه می ایسته و قدمهای کوچولو برمی داره. اوایل چند قدم راه می رفت و می افتاد اما هر روز تعداد قدمهاش بیشتر شد و حالا قربونش برم مسافتهای طولانی رو به سرعت پشت سر می ذاره! قربونش برم خیلی بامزه راه می ره. از پشت که هیکل کوچولوشو می بینم دلم ضعف می ره! حرف زدنش هم فعلاً به درآوردن اصوات نامفهوم محدود می شه! البته بعضی از کلمات رو آهنگشون رو در میاره. مثلاً وقتی یه چیزی رو از جلوی چشمش بر می داریم و می ذاریم اون ور، دستشو میاره بالا و می گه رََََک(رفت)! پیشی ها رو هم خیلی دوست داره. هر وقت بیرون گربه می بینه کلی ذوق می کنه و بهش اشاره می کنه و می گه پو! بهش می گیم فاطمه پیشی کو؟ دستش رو میاره بالا و تکون می ده و می گه رَک. الهی قربون اون حرف زدنت برم من خاله.  

دیروز تو آتلیه همین که آقاهه عکسهای فاطمه رو آورد و دونه دونه چید رو میز تا ببینیم، فاطمه سریع خودشو شناخت و کلی ذوق کرد و هی به عکسهاش اشاره می کرد و می خندید و حرف می زد  

فاطمه یه اسباب بازی موزیکال داره که عمه ش برای خریده. که البته از بس این بدبخت رو پرت کرد این ور و اون ور از دیروز دیگه صداش در نمیاد و آهنگ نمی زنه! خیلی این اسباب بازیشو دوست داره. مدام دکمه هاشو فشار می ده و با آهنگاش می رقصه! کلاً هر وقت یه آهنگی از تلویزیون پخش می شه، همونجوری که نشسته خودشو تکون می ده و دستهاشو تو هوا تکون می ده یا اینکه بلند می شه می ایسته و دست می زنه. یعنی این حرکت رقصش آدمو دیوونه می کنه! بابام عاشق این حرکتشه. پدرم هر وقت میاد خونه از همون پایین اولین سؤالی که می پرسه می گه فاطمه چی کار می کنه؟ بعد سریع میاد بالا تا فاطمه رو ببینه. می گه تو محل کار همش فکرم پیش فاطمه است و هی عکسشو تو گوشیم نگاه می کنم. فاطمه برای همه مون خیلی عزیزه. هم برای این ور هم اون ور. چون از هر دو طرف نوه اوله و همه عاشقشن. هم مامانش و هم باباش بچه اول هستن و جوجه کوچولوی ما هم نوه اول. هر کسی که فرشته کوچولوی ما رو می بینه عاشقش می شه   

دو سه ماه پیش بود که فاطمه طی یک اقدام غیر قابل پیش بینی در یک حرکت پرید رفت رو مبل نشست! و وقتی رسید اون بالا خودش کلی ذوق کرده بود و می خندید. و منم که تنها شاهد ماجرا بودم داشتم با چشمهای گرد شده نگاهش می کردم. اصلاً انتظار نداشتم خودش بتونه بره رو مبل بشینه. حالا که دیگه شده کارش و دم به دقیقه می پره می ره مبل.

گوشی تلفن یا موبایل ما رو برمی داره و می بره دم گوشش و شروع می کنه حرف زدن. بعد میاد گوشی رو می ده به ما تا ما هم حرف بزنیم. ما هم یه خرده با زبون خودش با تلفن حرف می زنیم. خیلی شیطونه این نی نی ما

خیلی بامزه موبایل ما رو بر می داره و خم می شه و آرنجهاشو می ذاره رو مبل و با دو دست شروع می کنه با دکمه های گوشی ور می ره. گوشی های کشویی رو کاملاً تشخیص می ده! گوشی بابام و خاله بزرگه رو که کشویی هستن، تا بر می داره اولین کاری که می کنه سریع با یه حرکت قسمت کشوییشو می ده بالا. ولی از گوشی من که لمسیه خیلی خوشش نمیاد. چون دکمه نداره که بتونه باهاش ور بره! اما پریروز دیدم داره یه چیزی رو هی می کشه رو زمین لخت (چون اثاث کشی داریم فرشها رو جمع کردیم). بعد دیدم گوشی زبون بسته منه که داره به طرز فجیعی روی زمین کشیده می شه! سریع ازش گرفتیم اما گوشی بیچاره ام که تازه هم گرفتمش داغون شد! پشتش خط خطی شد! ای جوجه شیطون! ببین چقدر خسارات مالی بهمون وارد می کنی.  

چند روز پیش گوشی مامانم رو میز بود که یه دفعه دیدم ازش صدای دلیوری اس ام اس اومد. رفتم نگاه کردم دیدم فاطمه شیطونک با گوشی مامانم یه اس ام اس خالی برای پدربزرگم فرستاده!! مردم از خنده  

یه کاری که فاطمه عاشقشه اینه که بره تو آشپزخونه و سر کابینتها فضولی کنه! خودش می ره در تک تک کابینتها رو باز می کنه و ظروف رو می ریزه بیرون. یه بار یه کاسه چینی برداشت و انقدر با قاشق کوبید روش که کاسه بیچاره خورد شد!! وقتی می بینه مامانم رفته سر ماشین ظرفشویی و داره ظرفها رو از توش جمع می کنه یا می چینه توش به سرعت خودشو به ماشین ظرفشویی می رسونه و می ره می شینه رو درش. عاشق اینه که بشینه رو در ماشین ظرفشویی. فقط کافیه در ماشین رو باز ببینه دیگه مگه می تونی از اون رو برش داری؟! بهش دست که بزنی جیغش می ره هوا. قشنگ اون رو آروم می شینه و تکون نمی خوره. طوری که خواهرم به این نتیجه رسیده که بهترین جا برای غذا دادن به فاطمه رو در ماشین ظرفشوییه! چون اون جا که می شینه دیگه تکون نمی خوره.   

دیروز تو تاکسی که بودیم و داشتیم می رفتیم آتلیه، یه خانمی نشسته بود کنار خواهرم. یعنی تمام مسیر فاطمه چشمش به این خانمه بود و داشت آمارشو می گرفت! خواهرم هی فاطمه رو رو به من می نشوند تا به اون خانمه نگاه نکنه اما مگه این بچه ول کن بود؟؟ بر می گشت تا بتونه اون خانم رو ببینه! نمی دونم چی تو وجود اون خانمه دیده بود که اینقدر جذبش شده بود!!  

امروز دیدم فاطمه رفته کارت ملی مامانمو برداشته و داره عکسشو بوس می کنه!! عزیــــــــــــز دلم! قربون محبتت برم خاله. البته نمی تونه که بوس کنه. فقط لبهای کوچولوشو می ذاره رو عکس  

بعضی وقتها که مامانشو اذیت می کنه و دست خواهرمو محکم گاز می گیره، خواهرم خودشو می زنه به گریه کردن و صدای گریه رو در میاره، بعد فاطمه ناراحت می شه و می ره مامانشو بغل می کنه و خودشو می اندازه تو بغلش. دفعه اول این صحنه خیلی جالب بود. خواهرم خودشو زد به گریه بعد یهو دیدیم فاطمه ساکت شده و خیلی ناراحته و می خواد گریه کنه. وای خدا چقدر بچه ها با محبتن  

حالا بهش می گیم فاطمه گریه کن! اونم با دو دست صورتشو می گیره و الکی صدا در میاره و خودشو می اندازه تو بغل مامانش. خیـــــــــلی بامزه است این فاطمه خانوم ما. واقعاً سخته که ببینیمش و دیوونه ش نشیم  

و یه کار بامزه دیگه که می کنه اینه که نخ دندون می کشه!!! عاشق نخ دندون کشیدنه! تا دست یکیمون نخ دندون ببینه اونم می خواد. یه تیکه نخ دندون بهش می دیم و اونم می شینه به اون چهار تا دندونش نخ می کشه! دقیقاً عین آدم بزرگ!! راستی اینم بگم که فاطمه خانم ما انقدر تنبل تشریف دارن که خیلی وقته دیگه دندون درنیاورده!! فکر کنم به همین چهار تا دندون راضیه و دیگه خیال دندون درآوردن نداره!!  

همینطور فاطمه عاشق اینه که وقتی مامانش داره نماز می خونه سریع بدو بدو بره مهر مامانی رو برداره و بده دستش!! وقتی خواهرم سر نماز مهرشو از فاطمه می گیره نی نی خانوم از ذوقش جیغ می کشه و می خنده.    

از پریروز از چشم راست فاطمه مدام اشک میاد. امروز با مامانی و بابایی رفت دکتر و آقای دکتر گفته یه سرماخوردگی جزئیه و خیالمون راحت شد. دوست جونا دعا کنید یه وقت خدای نکرده سرماخوردگیش شدید نشه که همه مون خیلی غصه می خوریم  

ببخشید اینقدر طولانی شد. خب وقتی آدم دیر به دیر بیاد آپ کنه همین می شه دیگه! حالا ایشاالله همین چند روزه تو یه پست کلی از عکسهای خوشگل آتلیه ایشو براتون می ذاریم.

مواظب نی نی هاتون باشید

  

/ 6 نظر / 11 بازدید
فرشته مامان امین رضا

سلام خاله بزرگه .وای کلی کارای بامزه یادگرفته این شیطونک خدابراتون سالم وشاد نگهش داره[ماچ] تولد اون خاله باتاخیرمبارک انشااله200ساله بشه[هورا][دست][بغل] آرزو دارم روز های شادوخوشی درکناراین شیطون بلا داشته باشین[قلب][لبخند]

مامان طاها

سلام خاله های مهربون خوشحالم از اینکه آپ کردین و ما م بیصبرانه منتظر عکسای دخملی می مونیم خدا حفظش کنه ماشاالله دیگه خانمی شده برای خودش

مامان زهرا نازنازی

سلام خاله جون 1. تولدتونمبارک الهی 120 ساله شین [قلب] 2.فاطمه ی نازم رو خدا حفظ کنه که اینقدر کارهای جدید یاد گرفته و شیرین شده [ماچ] 3. نگران دندوناش نباشید در میاد [چشمک] 4. انشاالله که سرما خوردگی ساده هم نباشه و فاطمه ی عزیزم همیشه سلامت و شاد باشه. 5. منتظر عکسای قشنگش هستم

مامان اميرمهدي كوشمولو

قربون دخملي مرتب منظم.. خيلي خوبه از حالا اينقدر رو نخ دندون كشيدن مصرّي.. [چشمک] شيرينِ خوشمزه ي من يه روزي بلاخره قورتت ميدم [نیشخند] [قلب][گل][بغل][گل][ماچ]

لیلی سا

سلام...اوههههههههه...کلی وقت بود اینطرفا نیومده بودما...یکسالگیش مبارک...... وای چقدر چیزای زیادی نوشته بودی...نمی دونم راجع به کدوم نظر بدم...ولی خب بعضی خانوما جذابن برای بچه ها...گاهی می گن ممکنه اون بچه اون فرد رو توی عالم زر دیده باشه....حالا چرا خواهرت هی برمی گردوند فاطمه رو سمت شما؟![نیشخند]حسودیش می شد؟![زبان] اما کلا تصورات بچه ها فرق می کنه...شاید از اون زاویه که بچه می بینتش شبیه یکی باشه که براش آشناس...یا اصلا یه موضوع کوچیک جلبش کنه.... همیشه توی اتوبوس ها یا جاهای دیگه بچه ها که منو می بینن امکان نداره نگام نکنن...هی نگام می کنن و گاهی حتی گریه هاشون هم بند می آد[نیشخند]که البته بعد من کلی ادا در می آرم براشون....اما کلا نگاه می کنن... نکنه ماها توی عالم زر خیلی اینور اونور می چرخیدیم همشون می شناسنمون؟![نیشخند]